تبليغاتX
جناب کارگردان
      حدود ساعت یازده صبح بود که دیدم خیلی گرسنمه . اومدم برم سمت فروشگاه اداره یه بیسکویتی ، کیکی چیزی بگیرم که یه دفعه دیدم توی فضای سبز اداره ، یکی از این خانمهای گزارشگر رادیو جلومونو گرفت و گفت که ایندفعه میخواد گزارش برنامه شونو از بین همکارای اداره تهیه کنه .

      گفتم خیلی خوب حالا سوژه تون چی هست ؟ گفت هیچی یه سوال ساده ؛ دکمه رکورد رو زد و پرسید : خوب همکار محترم ، سوژه برنامه امروز ما تفاوت شنیدن با گوش کردن هست ، از نظر شما این دو با هم چه تفاوتهایی دارند ؟ من هم که یه کم هول شده بودم ، اولش یه کم با کلمات بازی کردم تا یه دفعه یاد موضوع جالبی افتادم که اتفاقا مدتی توجه خودم رو هم جلب کرده بود و ادامه دادم : با توجه به اینکه بنده در گذشته ، چند سالی برنامه های کودک و نوجوان رو تهیه کردم و در اون برنامه ها به خاطر معرفی بچه های نخبه و نمونه ، قبلش کلی با اونها صحبت میکردم ، متوجه یک واقعیت جالب ولی در عین حال ساده در مورد اونها شده بودم : تمام اونها در مدتی که من صحبت میکردم ، فقط گوش میکردن و حتی اگر سوالی به ذهنشون میرسید ، صبر میکردن تا صحبت من تمام بشه اونوقت سوالشونو میپرسیدن . این واقعیت حتی شامل اونهایی که یه مقدار شلوغ و بیش فعال بودن هم میشد . چون اوایل فکر میکردم شاید به خاطر با ادب بودن اونهاست !

     دیگه نمیشد ادامه شو بگم که بعضیا هم ، حالا مثلا داری باهاشون حرف میزنی و با احساس چیزی رو توضیح میدی که یه دفعه می بینی با لنگه کفش میان تو کلامت و از موضوعی حرف میزنند که هیچ ربطی با کلام شما نداره .

 ولی انصافا که این همکارای محترم رادیو هم خوب اعتماد به نفسی دارن . تو یه آمار محرمانه از زبون یکی از مدیرا شنیدم که مخاطب رادیو در کل کشور حدود هشت تا نه درصد بیشتر نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت   توسط جناب کارگردان | 
      سال 81 که مادرم به رحمت خدا رفت ، او را در امامزاده طاهر کرج دفن کردیم . چند ماه بعد از آن که ردیف بالایی مزار مادرم نیز پر شد ، یک بار که جهت فاتحه بالای سرش حاضر شدم ، تصویر حک شده بر روی یکی از مزارهای بالایی توجهم را جلب کرد که به نظرم خیلی آشنا بود . با خواندن نامش متوجه شدم که حدسم درست بوده و خودش بود . دبیر جغرافی سال چهارم دبیرستان ، و در واقع اولین کسی که من را تشویق به تحصیل در رشته گرافیک در دانشگاه کرد . اگر چه تصمیم گیریهای بعدی ، من را به سمت دانشکده صداوسیما و کارگردانی تلویزیونی کشاند .

       سال 67 درست بعد از پایان جنگ که همه برمیگشتند اهواز ، ما تازه مهاجرت کردیم کرج و من دانش آموز سال چهارم دبیرستان بودم . یادش به خیر ، از آنجایی که عاشق جغرافیا بودم ، یک بار که دیدم نقشه سالم و مناسبی از کشورعربستان در دفتر مدرسه موجود نیست ، به سرم زد که نقشه آن را بزرگ بر روی تخته سیاه بکشم . خدا رحمتش کند ، تا وارد کلاس شد و متوجه شد کار من است آنقدر سر ذوق آمد که رسم نقشه تمام کشورهای مورد نظر را تا پایان سال به من سفارش داد .

      خوش ندارم مانند بعضی ها ابتدا لیستی از آزار و اذیتهای معلمهایم را ردیف کنم و قاه قاه بخندم ، آنگاه با حالتی نوستالژیک بگویم : یادشون بخیر . چرا که اصولا جزء شاگردان فضول کلاس محسوب نمیشدم و آزار مستقیم چندانی به معلمهایم نرسانده ام ! ولی نمیدانم از اینکه فرضا کاریکاتورهایشان را میکشیدم ، و یا هنگام درس دادن ، تکه ای دستمال کاغذی را به پاهای مگسی چسبانده و پشت سر ایشان درفضای کلاس میرقصاندیم ، ما را خواهند بخشید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت   توسط جناب کارگردان | 
سلام باحالترین کلمات قصاری که در سال 88 شنیدم ( بدون هر گونه نظر یا غرض خاص ) : چیز ... ربع پهلوی ... خس و خاشاک ... سندشم موجوده ... حرکت خودجوش مردمی ... به امید گذر بدون دغدغه سال 89 سال نو مبارک
+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 

     مدتی قبل مسئولین کلاس زبان همسرم ، یک خانم توریست آلمانی را به کلاس آنها دعوت کردند تا قدری با آنها مکالمه کند . ایشان پس از چند جمله در مورد کشور ما گفته :

In your country , everyday something is happening !

     حالا ، هم به احترام این خانم و هم بخاطر حفظ تعداد موهای سفید سرم هم که شده ، اجازه دهید این بارهم یک مطلب خنثی بنویسم و کاری به مسائل روز نداشته باشم . آدم تمام دلایل پنهان سفید شدن موهای سرش را که نمیتواند بنویسد .

       مدتی قبل کتابی به نام « کودکی زنان و مردان بزرگ جهان » به دخترم دادم و ضمن تعیین مبلغی به عنوان دستمزد ، از او خواستم تا برایم جدولی را در مورد برخی مشخصات اسامی مندرج در کتاب پر کند .  از جمله موارد خواسته شده در جدول فوق ، مشخص کردن اوضاع مادی شخصیتهای مذکور در دوران کودکی بود .

     البته کتاب مذکوراگر چه در این زمینه کامل و جامع نبود ، ولی جهت مطالعه نوجوانان مناسب بود .

     پس از چند ماه که با مرور زندگی بسیاری از نام آوران جهان ، توانست مشخصات حدود 140 نفر از آنها را در جدول فوق گردآوری کند ، از ستون اوضاع مادی آنها ، طبق برداشت خودش فقط روبروی نام پنج نفر نوشته بود    « خوب » :  ابوریحان بیرونی ، استیونسن ( نویسنده ) ، ایندیرا گاندی ، سید جمال الدین اسدآبادی و ابوالقاسم حالت ( شاعر)

    برایم جالب بود تا ببینم چه بخشی از زندگی این بزرگان موجب شده تا وضعیت مادی آنها را « خوب » تلقی کند .      در مورد ایندیرا گاندی ، با توجه به تحصیل او در خارج از کشور و در مورد استیونسن و حالت ، با توجه به توضیحات کتاب میشد به او حق چنین برداشتی را داد ، و در مورد ابوریحان بیرونی و سید جمال الدین ، چیزی که در این کتاب به چشم میخورد ، سفرهای زیاد و وجود موقعیت های آموزشی نزد بزرگان عصر خویش بود ، و همین ها باعث شده بود تا آنها را خوشه سه ای تلقی کند !

     گفتم باز خدا را شکر که فهم و درک دختر نوجوانم ، کمتر از مسئولین وزارت کل آمار نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 


       گاهی اوقات ، برخی از آشنایان به من میگویند : چرا تعداد موهای سفید سرت از برادر بزرگت که پانزده سال از تو بزرگتر است ، اینقدر بیشتر است ؟

       حق دارند . چون اگر چه بنده و اخوی بصورت طبیعی تفاوتهای اندکی از لحاظ اخلاقی داریم ، ولی این تفاوتها در حدی نیست که چنین تاثیری را موجب شود . اما شاید برخی ازتفاوتهای نحوه زندگی من و ایشان  یکی از دلایل این قضیه باشد .

      ایشان با وجود اینکه یکی از مدیران ارشد اداره خودشان در تهران است ، قطعه زمینی در اطراف کرج تهیه کرده و اواخر هر هفته ضمن سرکشی به زمین ، بر روی پروژه ای جهت اتوماسیون آبیاری زمینهای کشاورزی کار میکند و در کنار آن ، چند گاو و گوسفند و مرغ و جوجه و ... خلاصه اینکه ایشان اوقات فراغتش را ، به جای پرداختن به شغلی خدماتی جهت کسب منافع بیشتر مادی ، با تصمیم و انتخاب آگاهانه ، این زندگی را برای خودشان ترسیم کرده اند . 

     و از سوی دیگرمن ، اگر چه همیشه از شلوغی تهران فرار کرده ام ، و اگر چه شغلم را به دلیل تنوعی که در ماهیت آن هست دوست دارم ، ولی همیشه باید ضمن سروکله زدن با اخبار اجتماعی ، دائم باید بنشینم و فکر کنم که فلان موضوع را چگونه باید نوشت که هم قابل اجرا باشد ، هم مدیران محترم آن را بفهمند و تصویبش کنند ، و مهمتر از همه اینکه چگونه آن را بسازی که  ضمن فراری ندادن مخاطب در این بلوای رسانه ای ، بتواند تاثیری هر چند اندک بر روی او داشته باشد . وگر نه من هم چقدر دوست داشتم  به خاطر نوع شغلم ، مجبور نبودم حتما در یک مرکز استان سکونت داشته باشم .

 کار خدا را چه دیده اید؟  یک وقت دیدید ما هم چند سال دیگر پس از بازنشستگی در دولت یازدهم ، اگر تا آن موقع واردات میوه خارجی قطع شده بود و روستا و کشاورزی باقی مانده بود ، ضمن راضی کردن خانواده ، یک دوربین خریدیم و رفتیم تو یکی از این روستاهای با صفا دنبال مستند سازی ، و مهمتر از همه شدیم خوشه یک !

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 

       یکی از آشنایان ، که خیلی هم برای بنده عزیز هستند ، گاهی اوقات که یاد قدیم می افتند ، میفرمایند :

یادش بخیر زمان شاه ، با وجود اینکه ما حقوقمون فقط دو هزار تومان بود ، ولی اگر بدونی باهاش چیکار میکردیم ، برای خودمون یک ماه میرفتیم مسافرت ...  یه خونه خریدم 40 هزار تومان ، سال بعدش فروختمش 180 هزار تومان ( تورم را داشته باشید ! ) 

       میگویم :  حاج آقا ، ما که وضعمون از شما خیلی بهتر بوده ، چون حقوق پدر من 7 هزار تومان بود ، و ما تابستون سال 57 بصورت خانوادگی رفتیم انگلیس ،  و ما یک تویوتا کرونا مدل 77 خریده بودیم 73 هزار تومان ،  ولی ببخشید ، این دورانی که شما دارید خاطراتش رو میگید مربوطه به یکی دوسال پایانی شاه ، یعنی 56 یا 57 درسته ؟

میفرمایند : آره ، خب منظورم همون آخر های زمان شاهه .

 میگویم : آیا هفت هشت سال قبل از اون ، یعنی دهه 40 هم وضع شما همونطور بوده ؟

میفرمایند : خب نه ... اون موقع حقوق ما خیلی کمتر بود و ... 

      و در واقع هر وقت که به خاطرات خوش جوانهای قدیم ، که بعضی وقتها در صف های نانوایی و در تاکسی میشنوم  دقت میکنم ، میبینم همه شان مربوط میشوند به قیمتهای پایین اجناس و کالاهای مصرفی و ... آنهم در همان چند سال پایانی حکومت شاه که نفت حسابی گران شده بود .

     البته نمیخواهم بگویم جناب شاهنشاه آریامهر کارهای دیگری هم برای مملکت نکرده ها ، مثلا ما در سال 54 یعنی درست یکصد سال پس از اختراع تلفن توسط مرحوم گراهام بل ، و درست صد و دوازده سال پس از افتتاح متروی لندن ، هم تلفن داشتیم  و هم بسیاری از خیابانهای شهرمان اهواز که مرکز استان بود ، آسفالت شده بود .

       حتی من دو مورد سفرهای استانی جناب شاه برای افتتاح چند تا از تاسیسات نفتی خوزستان را به یاد دارم . حالا نفتش را و پول آن را میخواست چکار کند من نمیدانستم چون آنموقع ها من بچه بودم ، فقط یادم میآید موقعی که میخواست از سر خیابان مان در کیانپارس رد شود ، از چند روز قبل تمام کناره خیابان را نرده  گذاری میکردند تا مبادا کسی از محدوده نرده ها جلوتر رود . و در روز موعود ، هنگامی که شاه و فرح با یک اتومبیل روباز از سر خیابانمان رد میشدند ، هوراااا برایشان دست تکان میدادیم !   چرا ؟   چون شاه به ما تلفن داد ... شاه آسفالت داد ... شاه صنعت مونتاژ پیکان و ماشین خارجی و میوه خارجی داد ( این نیم خط آخرش را احمدی نژاد نخواند ) 

     البته یکی دو سال بعد تقاص همان دست تکان دادن ها را با خون خودم دادم !

چون موقعی که در اردیبهشت 58 داشتم با دوچرخه ام از کنار خیابان به سمت فلکه سوم کیانپارس میرفتم ، ناگهان یک تاکسی جلویم توقف کرد و مسافرش در را باز کرد تا پیاده شود ، من هم که نمیدانستم چه کنم و برایم فرصتی نمانده بود تا بروم توی پیاده رو ، شترق ... با کله رفتم توی یکی از همان نرده های فلزی بازمانده از سفرهای استانی شاه  ، و نقش زمین شدم و خون جلوی چشمم را گرفت ، چون ابرویم پاره شده بود و خون از آن جاری بود ، خانم عرب زبانی هم که در آن حوالی بود ، یوما ... یوما گویان به سمتم آمد و مرا در دامانش گرفت و با همان تاکسی من را به خانه رساندند .

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 

    یادش به خیر یه زمانی  تا یه عکس از جوونیات می دیدیم ،  فوری به جوون ترهایی  که نمی شناختنت معرفیت میکردیم  و میگفتیم که آره ، شاید هر کس دیگه ای  جاش بود ،  نمیتونست اون دوران بحرانی رو کنترل کنه . کاش اون روزها همونطور تو ذهنامون باقی مونده بودن و خاطره خوش روزهای جوونی شما از یادمون نمیرفت  .

  

فکر کردید با جری لویس هستم ؟   

  نه بابا !      برید به ادامه مطلب تا بقیه شو بگم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 

     امام (ع) درپایان سخنانش ، ضمن وعده شهادت کسانی که در کنار او خواهند ماند ،  به تمام کسانی که در خیمه بودند فرمود که میان تصمیم به ماندن یا رفتن ، هر کدام را که میخواهند برگزینند .  پس از آن هر کدام از یاران باوفای امام برخواستند وضمن اظهار ارادت خود به امام و تصمیم به ماندن در کنار ایشان ،  دیگران را به ماندن در کنار تنها یادگار روز مباهله  فراخواندند .

      من در حالی که چشمانم را میبندم ،  سرم را بر روی زانوان خویش قرار میدهم  .  در کنار سخنان  یاران امام ، صدای گریه برخی از حاضران به گوش میرسد . یکی از ایشان که در نزدیکی من است همراه با گریه میگوید : یعنی به راستی ممکن است فردا بلایی سر یادگار پیامبر بیاید ؟    من که از حدود 1330 سال بعد در آنجا حضور دارم و به خوبی میدانم فردا چه خواهد شد ، چشمانم خیس میشوند ؛ اما زود برخودم مسلط میشوم و سعی میکنم از موقعیتی که برایم پیش آمده تا در شب عاشورا در خیمه امام حسین (ع) حاضر باشم ، حداکثر استفاده را بکنم  .

        با خودم میگویم : فارغ از شعارهایی که همیشه در مورد عشق مان به امام داده ایم ، بلاخره چکار کنم ؟   قضیه اصلا شوخی نیست .   بیست تا سی هزار نفر اینجا را محاصره کرده اند تا همان وقایعی را که میدانم ، بوجود بیاورند . بلند شوم و به خیمه خودم بروم و زن و بچه هایم را بیدار کنم تا برای بازگشت به مدینه آماده شوند ؟ یا بمانم و مصائب فردا را تحمل کنم ؟  امام که فرموده : « من به شما اجازه رفتن دادم و همه شما آزادید و عهد و بیعتی از من بر عهده شما نیست »  ولی منی که تا کنون چند بار خودم را آزموده ام ، نباید پا پس بگذارم .

       بیخیال بابا ! نهایتش تحمل درد زخم چند تیر و شمشیر است که حالا بگو درد هر کدامش به اندازه درد سنگ کلیه ام باشد که چند سال پیش دچارش شدم و به آن میگویند زایمان مرد !   به تنها نگذاشتن امام حسین (ع) نمی آرزد ؟   ولی بلاخره زن و بچه هایم را چه کنم؟  همسایه مان گفت که همراه با خانواده اش دارد برمیگردد مدینه . بهتر است آنها را نیز همراه با همسایه مان راهی کنم تا بروند .  ولی چه ضمانتی دارد تا در این سفر چند روزه مشکلی برایشان پیش نیاید ؟  الان خانومم می خواهد با من بحث کند ، که ما را تا اینجا آوردی که اینطور رهایمان کنی؟  با این دوتا بچه چه کنم ؟   بیا با هم برگردیم برویم ، تا باز هم صبح های جمعه با هم نان گرم و پنیر و گردو بخوریم !    باز خوب است که در مدینه آن موقع مدرسه ای در کار نیست ، وگرنه حتما کلی هم میخواست در مورد بردن و آوردن بچه ها با من بحث کند که : تو نباشی چه کسی میخواهد بچه ها را ببرد مدرسه و بیاورد ؟

       چطور به او بفهمانم که من نباید این موقعیت را از دست بدهم ؟  خدایا بلاخره چه کنم ؟  آنها را راهی کنم یا بگذارم همراه حضرت زینب (س) بمانند و به شام بروند و باقی ماجرا ... ؟  با تشنگی بچه هایم چه کنم ...     ای وای ، یادم نبود ، فکر این را نمیکردم که الان شب عاشوراست و بچه هایم تشنه اند و من این را در تصوراتم نیاورده بودم ...

     اکنون حدود هزار و سیصد و اندی سال  از آن روز گذشته است ، اما هنوز اشک چشم داغداران امام ، در حسرت ناتوانی از همراهی ایشان ، خشک نشده است .  در این سالها ،  میان عزاداران عاشورا چهره های متفاوتی را میبینیم که با وجود اینکه هر کدام نشان از تفکروسلیقه ای متفاوت با دیگری دارد ، اما همه در سالگرد مصیبت  امامشان گرد هم می آیند و عزاداری می کنند .

     به راستی ، با توجه به جایگاه و عزتی که امام حسین (ع) عزیز در دلهای ما دارد ، اگر ایشان امروز در جامعه ما حضور داشت و شاهد مسایل پیش آمده پس از انتخابات بود ، ما را به چه توصیه هایی رهنمون میساخت ؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 
     اواخر تابستان گذشته سفری به وطن نموده و دو هفته ای میهمان مادر زن گرامی بودیم . چون میدانستم فرصت مناسبی است ، قبلا تعدادی از کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده ام را نیز همراه بردم تا به بهانه کار با کامپیوتر در اتاق تماشا کنم ، وگرنه من هم مجبور بودم مانند سایر اعضای خانه ، ساعتها زل بزنم به تصاویر ماهواره و بخاطر احترام به دیگران ، وقتم را تلف کنم .

       یکی از فیلمهایی که در آن چند روز از تماشا کردنش پشیمان نشدم « شبی با پادشاه » بود ، که داستانش ماجرای دختری به نام « استر » است که به واسطه شانسی که می آورد ، همسر خشایار شاه و در نهایت ، ملکه ایران میشود .

       جذابیت ابتدایی این شخصیت برای من ، از آن جهت بود که مقبره او و عمویش « مردخای» در کنار میدان اصلی شهر همدان قرار دارد ، یعنی همان شهری که بنده قبلا به مدت هفت سال در آنجا ساکن بودم .

       فیلم اگر چه از لحاظ کیفیت و هزینه ، در حد متوسطی قرار دارد ، ولی به خوبی می شود حامیان با انگیزه قوی پشت صحنه آن را شناخت ، چون داستان آن در مورد دختری است که پس از همسری پادشاه ، با فداکاری خویش در زمان خود توانست ملت یهود را از حمله خشایارشاه نجات دهد ،  و در واقع از یک هولوکاست قدیمی تر جلوگیری کند ، و به همین دلیل  ملت یهود برای او احترام خاصی قائل هستند .  شاید اگر اقدام او نبود ، قوم بنی اسرائیل فعلی ، انگیزه بیشتری برای مشروعیت بخشیدن به کارهایشان داشتند .

       چند روز بعد از وقوع این خاطره هولوکاستی ، خبرنگار پیر آمریکایی در نیویورک به رئیس جمهور پیله کرده بود که بلاخره شما هولوکاست را قبول دارید یا نه ؟   این آقا هم احتمالا در دلش ،  بعد از یک لعنت به « استر»  و جد و آبادش فرمود :    اجازه بدید ، نه اجازه بدید ... ملت ایران در این مورد فقط دوتا سوال کرده  ... 

 ...

       امروزه در عصر اطلاعات ، تقریبا دیگر همه میدانند که حدود هفتاد سال پیش ، جناب هیتلر تعدادی اردوگاه را برای نابودی کسانی که از آنها خوشش نمی آمد ، آماده کرده بود و در آنها تعداد کثیری انسان را سلاخی و بریان کرده بود . حالا نگوییم شش میلیون نفر ، بلاخره اگر دو میلیون نفر هم بوده اند ، قاطی اسرای روسی و همجنس گراها و معلولها ، تعداد زیادی هم یهودی وجود داشته است  که هیچ مخالفی ، حتی روژه گارودی هم این را رد نمیکند . یهودی فله ، به شرط چاقو

      اما نکته این است که حضرات مدافع هولوکاست برای اثبات آن ، در کنار اسنادی که از آشویتس و بوخنوالد رو میکنند ، واقعا نمیدانند که موضع  آقای رئیس جمهور در مورد این قضیه ، در واقع دقیقا همانی نیست که ظاهرش نشان میدهد ؟ بلکه اتخاذ این موضع ، ریشه در یکی از شیوه های مدیریت دولتی این مرز و بوم دارد .

 فلان مدیر برای اینکه ضایع نشود ، به کمک چند عدد و نمودار ، ابتدا کلیت یک خبر را رد میکند تا سر فرصت ببیند با کسانی که جلویش ایستاده اند تا حالش را بگیرند چه باید بکند ، بعد اگر صلاح دید ابتدا میگوید : « آنطور که میگویند نبوده »  ، و بعد هم میگوید :  « ببینید ... » 

     انکار کردن که کار سختی نیست . همین چند سال پیش هم جناب خاتمی در روزهای آخر ریاست جمهوری قضیه قاچاق دختران وطنی به دوبی را انکار کرد .  حالا چه رسد که طرف معامله ، اسرائیلی باشد که با دستاویزی مانند هولوکاست ، دارد میزند توی سر فلسطینی بدبخت .  بهتر از این هم پیدا میشود ؟             اصلا کو ؟    چی میگی آقا ؟   هولوکاست سیری چند ؟   چشت درومد !

      ای کاش کسی می آمد تاثیر انکار واقعیتهای روشن ، توسط افراد رده بالای مملکت را بر لایه های اجتماع بررسی میکرد . دانش آموز و دانشجویی را تصور کنید که از حالا دارند این ادبیات را از روسای جمهور مملکت شان یاد میگیرند .  درمقابل آن ،  بنده در این هفت هشت سال اخیر ، حداقل سه مورد عذرخواهی روسای جمهور کره از مردمشان را در چند زمینه به یاد دارم .

      در آن چند روز مناظره ها ، هر چه منتظر ماندیم که لا اقل یکی از آن چند کاندیدای محترم ، در کنار سایر شعارهایش برای اله و بله کردن اقتصاد و اشتغال ، برنامه ای حتی شعارگونه  برای اعتلای سیستم آموزش و پرورش کشور اعلام کند ، چیزی ندیدیم .  به جایش حرفهایی را شنیدیم که از آن چند روز به بعد ، فضای آرام قبلی را به فضایی آلوده به تهمت و افترا به این و آن تبدیل کرد . آدم گریه اش میگیرد وقتی می شنود که در مدارس راهنمایی ژاپن ، ساعت پایانی هر روز به درس و پروژه ای عملی اختصاص دارد ،  با این عنوان :

احترام به دیگران !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 

    یادش به خیر ، حدود نه سال قبل ، یک مجموعه داستانی کار کردم که زمستان 81 از شبکه دو هم پخش شد .

داستان آن در مورد خانواده ای بود که حدود سی سال بعد ، اقدام به خرید یک روبات خانگی میکنند تا در امور خانه به اعضای خانواده کمک کند .

     با ورود روبات به خانه و پی بردن پسر خانواده  به برخی از قابلیت های ارتباطی روبات با خارج از خانه ،  ماجراهایی بوجود می آمد که دستمایه داستانهای ما می شد .

     یکی از مشکلاتی که در زمینه نویسندگی آن مجموعه داشتم ، پیش بینی امکانات و سطح زندگی یک خانواده ایرانی در سی سال بعد ، و نوع کارها و خدماتی بود که یک روبات میتوانست ارائه کند .

       پس از تولید ، در جلسه ارزیابی برنامه ، که طبق معمول میبایست پاسخگوی مسائل طرح شده از سوی اعضای شورای ارزیابی باشیم ، یکی از اعضا که نوبتش شده بود تا به ما گیر بدهد ، پس از چند تعریف و گفتن « دستت درد نکنه » الکی ، گفت : ببینم ، برای چی اسم شخصیت اصلی داستان که پسربچه خانواده است را گذاشته ای «  محسن »؟

       یکی دیگر از اعضای جلسه ، به عنوان مدافع ما گفت : ببینم مگر اسم هم قدیم و جدید دارد ؟

       من گفتم :  اتفاقا این کار عمدی بود !    چون من فکر میکنم ، همانطور که الان اسمهایی مثل : محسن ، محمود ، راضیه ، خدیجه ، سیما ، شهلا ، شوکت و ...   دارند قدیمی میشوند و به جای آنها این اسمها جایگزین میشوند :     رزیتا ، آرمیتا ، شیما ، مهلا ، کارملا  !  ، استنباط من این است که در سی سال بعد ، اینبار اسمهای گروه دوم قدیمی می شوند و ملت دوباره به همان اسمهای خودمانی تر روی می آورند !

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط جناب کارگردان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

اگر چه شغل نویسنده این صفحه کارگردانی تلویزیونی است ، ولی نوشته های این صفحه الزاما فقط در این زمینه نیستند ، یعنی بیشتر وقتها اصلا نیستند !

مطالب قبلی
من و کارگردانی فوتبال !!
آنگاه که حاجی شدم
هر که راهش پیش ، گامش پس تر
اولین وبلاگ ناکام من
خانه قدیمی
عشق شکلاتی
تست مجری
مظلوم حسين (ع)
طعم موسيقي
جوانان هنرمند ...
آخرین بازی
زنان ونوسی مردان دیپلمه
آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
تیر 1388
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
سبــــوی عشــــــق
این شبـــــــــــــــها
از تو تا بی نهــــایت
کشـــکول جــــوانی
هـــوای شرجــــــی
نجوای عیـــــــــــان
خلــوت انــــــــــس
طلبه ای از نسل سوم
راه انصــــــــــــــاف
سیـــــــــــاه نامه
کبوترها ســـــــلام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM