|
شروع ميكنم تا ببينم اينبار نيز ميتوانم مانند سالهاي قبل نويسنده ثابتي براي اين صفحه باشم يا نه؟ شما هم برايم دعا كنيد . همانطور كه قبلا عرض شد در اين مدت زندگي ما هم مانند شما داراي فراز و نشيبهايي بود كه همچنان مهمترين آنها براي بنده ، توفيق سفر به ديار وحي در ارديبهشت گذشته بود . رويايي دوهفته اي كه انشاالله نصيب هر عاشقي بشود . در مهلت ثبت نام عمره مفرده در اداره مان ، به همسرم عرض كردم : بلاخره به ما اذن زيارت انفرادي ميفرماييد يا خير ؟ كه بلاخره ايشان در آخرين روز ثبت نام يعني 12 اسفند گذشته رضايت خويش را اعلام نمودند و بنده هم با عجله ، نامه درخواست خود را نوشته و آنرا در نيمساعت آخر ثبت نام ، بر روي ميز مسئول ثبت نام قرار دادم . عصر همان روز منشي مدير كل به موبايلم زنگ زد و گفت : فلاني مشتلق بده كه در قرعه كشي به عنوان اولين نفر اسمت درومد . بنده را ميگوييد ؟ ... دو ماه و اندي پس از آن روز در اواخر ارديبهشت ، هواپيماي سعودي حامل ما پرواز كرد و در يك صبح خيال انگيز به مدينه رسيديم . اما از ويژگيهاي سفر ما ... اولينش همراه داشتن دوربين ديجيتالم بود كه چقدر بدردم خورد و خدا را شكر كه توانستم آنرا سالم برگردانم . خصوصا با اخباري كه تازگيها راجع به آزار و اذيت وهابيون ، نسبت به اعمال شرك آميز ما شيعيان ميشنوم . گر چه ما را هم يكي دو باري به جرم شركوگرافي ! و گرفتن تصاويري از گنبد خضراء ، از حياط مسجدالنبي بيرون انداختند ، ولي باز جاي شكرش باقيست كه دوربين و عكسهاي آن كه حدود 300 تايي ميشوند سالمند . از ديگر نكات جالب اين سفر اين بود كه من به نوعي ، با تمامي همسفرانم فرق داشتم ، چرا كه هم از طريق قبولي در يك قرعه كشي اداري آمده بودم ، هم مجرد آمده بودم ، در آن زمان دستم خالي بود و بيش از 120 هزار تومان براي تمامي مخارج سفر و سوغاتي در اختيار نداشتم ، و هیچ قراري هم براي بدرقه و استقبال و نصب پارچه در منزل و ...با کسی نگذاشته بودم . مثل يك بچه خوب از در خانه مان بيرون آمدم و رفتم زيارت ، و با يك آژانس برگشتم خانه و زنگ خانه را زدم و گفتم : سلام که من برگشتم ! البته دليل كوچكش اين بود كه ما در شهري غريب زندگي ميكرديم و دلايل بزرگترش هم كه مربوط ميشوند به طرز تفكرات شخصيه بنده كه بمانند ... اولين باري بود كه ميديدم در بدو ورود به يك هواپيما ، ميهمانداران خارجي آن تكرار ميكردند : شوماغه نيكست ! ( صندليها شماره اي نيست ) آنهم در يك پرواز خارجي . اما بعد دليلش را متوجه شدم : در هيچ پروازي نميتوان اينهمه مسافر پير و بي سواد را يكجا ملاقات كرد ! و چه بگويم از اين بي سوادي ... حاجي سواد خواندن و نوشتن كه نميدانست ، پيش از سفر هم كه در كنار جمع آوري ليست سوغاتي ها ، حوصله گوش كردن به مسائل متفرقه حج ! مانند تاريخ اسلام و نبوت و امامت را هم كه نداشته ، ميرسيد كنار قبور مطهر ائمه بقيع ، مي ديد يك نفر وهابي افغاني دارد همه اعتقاداتش پيرامون تشیع و شفاعت و امامت و ... را ميبرد زير سؤال ، چقدر لذت بخش بود نماز جماعت در صفوف ساير برادران مسلمانم از ساير كشورها ، و چقدر خوشم آمد ازسني هاي هموطن خودمان كه به علت حضورشان در استانهاي مرزي ، متاسفانه كمتر با آنها هم صحبت ميشويم ، و پاكستانيها ، بنگلادشي ها كه هر بار ، اگر شده به بهانه پرسيدن زمان نماز عشاء يا موقیت مكانهاي زيارتي سعي ميكردم با آنها ارتباط برقرار كنم ؛ و چقدر متاسفم براي باصطلاح : خادمين حرمين شريفين ، كه فقط با قيافه هاي عبوسشان شناخته ميشدند . از غار حراء چه بگويم كه هنوز هم نمیدانم خودم آنجا بوده ام یا روحم . افسوس كه در چنين شرايطي امكان خلوت كردن در اولين مكان نزول وحي و جبرئيل وجود نداشت . ولي امان از شامپانزه هاي اطراف غار ! بله شامپانزه . كافي بود يكي از زوار محترم به توصيه ديگران گوش نكند و پلاستيك حاوي وسايلش را در گوشه اي بگذارد تا بسرعت يكي از شامپانزه ها آنرا بربايد و ابتدا محتويات غير خوراكي آنرا شامل دوربين و جانماز و ...را به درون دره پرت كند و سپس مشغول تناول محتويات خوراكي آن شامل آب معدني و بيسكويت و ... شود !
هنگامي كه در مسجد الحرام شنيدم كه قرآنهايي با ترجمه فارسي هم در مكانهاي كتابدان قرآن وجود دارد حسابي خوشحال شدم ، چرا كه ديگر مجبور نبودم قرآن خودم را ببرم و بياورم . زيرا هنگام نماز جماعت نميدانستم آنرا كجا بگذارم . اما يك بار موقعي كه ضمن خواندن پاورقي ترجمه سوره نساء يكي از همين قرآنهاي ترجمه سعودي ، نام شيعه و معتزله را به عنوان خوارج از دين خواندم حسابي حالم گرفت و مجبور شدم باز هم قرآن خودم را كه ظاهرش متفاوت بود همراهم بياورم . يكي دوبار كه به علت انجام نماز جماعت آنرا روي قرآنهاي ديگر قرار دادم ، فوري يك نفر مي آمد و آنرا تورق ميكرد كه مبادا درون آن چيزي باشد ! و در نهايت چقدر از كم بودن جراتم براي نزديك شدن به همانهايي كه بخاطرشان آمده بودم ، حالم ميگرفت . سجده گاه پيامبر در غار حراء ، محل بين قبر مبارك نبي(ص) و منبرش ، حجر اسماعيل ، قدمگاه حضرت ابراهيم ، حجرالاسود ، و در نهايت خود كعبه شريف ، از مكانهايي بودند كه يا جرات نميكردم كنار آنها حضور پيدا كنم و يا به آنها دست بزنم و يا كمتر جرات كردم . درك حضور در با ارزش ترين نقاط هستي قدري مشكل بود ... حقيقتا مشكل بود . |
|
+
یکشنبه 6 آبان1386 جناب کارگردان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| آختونگ |
اگر چه شغل نویسنده این صفحه کارگردانی تلویزیونی است ، ولی نوشته های این صفحه الزاما فقط در این زمینه نیستند ، یعنی بیشتر وقتها اصلا نیستند ! |
| نوشته هاي پيشين |
|
عشق شکلاتی |
| آرشيو |
|
آبان 1388 تیر 1388 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |